سویدای دل
خیلی دلم می خواد خاطرات این روزای تکرار نشدنی رو بنویسم روزهای بزرگ شدن دخترم اما نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد هییییییییییییییییچ دخترم داره بزرگ می شه هنوز نفهمیدم شبیه کیه دوم خرداد باید ببریمش برای واکسنش و من از خیلی وقت پیش استرس دارم کولیک های شکمیش کمتر شدن اما شدتشون بیشتر شده دیشب گوشواره های طبی رو از گوشش درآوردیم و گوشواره های خودشو گذاشتیم. حالا دیگه لباسای سایز یک براش دارن کوچیک می شن و اگه بخوام لباسش راحت باشه باید سایز دو تنش کنم عااااااشق حموم رفتن و آب بازیه. وقتی دست و صورتشو می شورم یه جوری عشق می کنه که انگار داره رو ابرا پرواز می کنه به شدت گهوارشو دوست داره و بهش عادت کرده حتی قم که می خواستیم بریم بازش کردیم و بردیمش با خودمون رنگ قرمزو خیلی دوست داره هر چیز قرمزی باشه از فرش تا لباس تا یه دستمال قرمز یا حتی در یه ظرف فریزری که قرمز باشه جلب توجهش می کنه خواب و بیداریش سه ساعتیه. سه ساعت خوابه و سه ساعت بیداره. البته نه همیشه اما غالبا اینطوریه خلاصه این که دوسش دارم خیلی زیاد نمی دونم روزایی که نبود چیکار می کردم انگار تمام روزهای قبل از حاملگیم از خاطرم پاک شدن... پ.ن: وقتی آدم مادر می شه انگار به طور غریزی می فهمه بچش چشه نمی دونم چرا هنوز عادت نکردم به ندای درونم گوش بدم در مورد فاطمه تا حالا که هر چی گفته بنده خدا درست بوده. همش می ترسم نکنه وسواس گرفتم و اشتباه می کنم بعدم رد می شم ازش می رم اما بعد می بینم درست گفته بود گریه نمی کنه اما از بی قراری هاش و این که شکمشو می مالیم آروم می شه متوجه می شم لطفا دوستانی که تجربه دارن بهم بگن چیکار کنم که این دوران راحت تر بگذره براش پیشاپیش ممنون رفتیم خونه ی محمد و لعیا یه خونه ی نقلی یه زندگی دو نفره چقد همه چی عروس بود همه چی نو و تازه همه چی بررررق نوئی می زد هنوز چه لذتی داره آدم بره خونه ی داداشش بعد بهش اصرار کنن بمونه برا شام بعد زن داداشش یه شام خوشمزه درست کنه با یه مزه ی عالییییی بعد هم آدم بفهمه که اولین مهمونه خونشون بوده یعنی دیشب دقیقا یه خواهر شوهری بودم که داشتم همه جای خونه رو بازرسی می کردم که ببینم زن داداشم چقد کدبانوئه که برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که چه عروس ماههههی داریم خلاصه که خیلی خوش گذشت اولین مسافرت دختر کوچولومون هم بود به هر حال من از همین تریبون از داداش و زن داداشم تشکر می کنم بابت پذیراییشون خیلی حرف دارم که بنویسم ولی وقت و تمرکز اومدن و نوشتن ندارم با این که زیاد سرم شلوغ نیست و وقت آزاد هم دارم اما نمی دونم چرا نمی شه شاید هنوز روی روال نیفتادم ایشالا به زودی با یه عالمه حرف میام پ.: دیروز رفتیم گوشاشو سوراخ کردیم. نوشتن واقعا معجزه می کنه حداقل در مورد من این جمله صادقه دقیقا از وقتی اون احساساتو نوشتم همشون ولم کردن یا بعضی هاشون خیلی خیلی کمرنگ شدن برام نمی دونم مقطعیه و برمی گردن یا این که کلا تموم شدن ولی امیدوارم کلا تموم شده باشن به هر حال ممنون از راهنمایی دوستان همش بغض دارم همش احساس می کنم مامان خوبی نبودم تا اینجا مخصوصا که وضعیت دستم هم قوز بالا قوز شده و هیچ کاری نمی تونم باهاش بکنم هی احساس می کنم فاطمه هنوز گرسنشه نکنه سیر نمی شه و باید شیر خشک بدم بهش حتی حرف دکتر که گفت وزن گیریش خوبه و احتیاجی به شیر خشک نیست هم نتونست قانعم کنه هر کی بغلش می کنه می خوام هی تذکر بدم اینطوری نه اونطوری نه بزاریدش زمین جاش کمه تو بغل اذیت می شه حتی اگر اون یه نفر مامان خودم باشه وقتی چند ساعت پشت سر هم خوابید هی به خودم می گم نکنه بی حاله یا چیزیشه مخصوصا که تو خواب هم مطلقا چیزی نمی خوره وقتی هم که چند ساعت پشت سر هم بیدار باشه می ترسم بازم چیزیش باشه چون بچه ی این سن و سال بیشتر باید خواب باشه شبا که می خوابه تمام شب این استرسو دارم که نکنه شیر بالا بیاره بپره تو گلوش من بیدار نشم در نتیجه شب خواب هر چند دقیقه یه بار از خواب بیدار می شم و در نتیجه تر که خستگیه کارای روزانه برطرف نمی شه و تمام روز خواب آلوئم و هزار و یک مورد دیگه دوستایی که اینجا رو می خونن و تجربه دارن لطفا راهنماییم کنن که این احساسات من طبیعیه یا نه و بازم لطفا راه حل بهم بدن که چیکار کنم چون واقعا دارم اذیت می شم پ.ن: امروز بالاخره ناخن های کوچولوشو کوتاه کردم وقتی خواب بود. دخترکم از دیروز یاد گرفته انگشتشو بخوره و با یه لذتی انگشتشو میخوره که دلم میخواد بایستم ساعت ها فقط نگاش کنم... چه فروردینه شلوغ پلوغیه امسال تولد دخترم از همشون مهم تر و قشنگ تر روز دوم فروردین ساعت ده و ربع صبح بیمارستان رسالت دکتر خودم که نبود دیگه خودمو سپردم دست خدا و به یه دکتر دیگه اعتماد کردم و الحمد لله که همه چی خوب بود عروسی محمد که نشد شرکت کنم ولی زن داداش بامعرفتم بعد از ارایشگاه و قبل رفتن به سالن اومد خونه پیشم و چند تا عکس گرفتیم و خدا فقط حس اون لحظه ی منو می دونه که چققققققد خوشحال شدم آسیب دیدن دستم و زانوم که البته دیگه دیروز بی خیالش شدم و آتل رو باز کردم خدا کنه مجبور نشم دوباره ببندمش و البته به همین خاطر مجبور به سزارین شدم خدا رو شکر همه چی رو به راهه زندگی بهتر از هر زمان دیگه ایه آرامشی دارم این روزا وصف ناشدنی بچه داری اونقدی که فکر می کردم هم سخت نیست البته تا اینجا خدا هم کمک می کنه ایشالا بقیش هم سخت نباشه حرف برای گفتن زیاد دارم ولی انگار نوشتن یادم رفته نه تنها نوشتن انگار همه چیز تا قبل از اومدن دخترم از ذهنم پاک شده احساسم قابل نوشتن نیست که بتونم بنویسمش فقط می گم خدایا شکرت... کی میای دیگه چقققققد روزا دیییییر می گذرن آوردن پهنشون کردیم پرده ی هال هم شسته و نصب شد آستر پرده ی اتاق فاطمه گلی هم همین طور آشپز خونه هم دیواراش تمیز شد و حالا کاشی ها برق می زنن خونمون نو شده انگار خیلی ذوق می کنم وقتی می ایستم تو چارچوب در اتاق خواب یا اتاق فاطمه می بینم همه چی تمیزه و برق می زنه خونمون دوست داشتنی بود حالا دوست داشتنی تر شده پر از آرامش انگار وقتی پنجره ها رو می بندم پرده رو هم می کشم از دنیای بیرون کلا فارغ می شم و استرس های دنیای بیرونو می ذارم برای آدم هاش دیگه زیاد نمونده تا مهمون کوچولوی خونمون بیاد همسر مهربونم خیلی این روزا زحمت می کشی من بهت افتخار می کنم... مطلبی نوشته بود در مورد سمنو یعنی یه طوری هوس کردم که فقط یه خانم حامله حالمو می فهمه اما همسر جان گفتن صبر کن از دکتر بپرس ضرر نداشته باشه برات بعد می خرم یعنی این چند روز من چی کشیدم در فراق سمنو بماند دیروز دکتر اجازه داد که تا روزی دو قاشق می شه بخورم شب بعد شام بود که من به آرزوی این چند روزم رسیدم وقتی یه قاشق سمنو رو گذاشتم تو دهنم یعنی احساس می کردم هیچ لذتی از خوردن یه قاشق سمنو بالاتر نیست خلاصه این بود جریان من و سمنو پیشنهاد می کنم سمنوی عمه لیلای تجریشو امتحان کنید فوق العادس دلم میخواد زودتر درختا جوونه بزنن دلم برای نسیم خنک بهاری تنگ شده خدایا لطفا زودتر بهارو بیار من منتظرم... هر جا باشم هر ساعتی که بخوابم چهل دقیقه بعد بیدار می شم بعد که خوابیدم دوباره چهل دقیقه بعد و اینطوری شدم یه ساعت کوکیه چهل دقیقه ای یه پرده ی یاسیییییی با گلای بنفش کم رنگ و صورتی گل بهی حالا وقتی آفتاب می تابه یا چراغو روشن می کنیم توی اتاق یه نور یاسیه فوق العاده ملایم و خوشرنگ پخش می شه بی نهایت زیباس و رویایی امیدوارم دخترم هم خوشش بیاد یه سری دیگه از خریدا مونده. تکمیل که شدن عکس می ذارم از اتاق دختر کوچولوی خونمون توی خواب... لحظه ای که وارد صحنا می شدیم... چقد واضح بود و رویایی... برق چشمای آبی بی بی تمام روز جلوی چشمام بود... یا طرز چادر گرفتنشون... چقد دلم براشون تنگ شده... خدا رحمتشون کنه... این رنگی که می بینید نه شکلاته نه خامه نه چیز دیگه ای. صرفا هنرنمایی شخص بنده است با کم و زیاد کردن حرارت فر که بدین صورت درومده و یه جاهایی قهوه ای شده یه جاهایی طلایی. به هر حال خوشمزه بود و خوشگل.
![]()
ادامه مطلب

| Design By : Pichak |
